X
تبلیغات
زن سرخپوست

زن سرخپوست

سخت است اما انگار باید باور کنم که رویایی که چند ماه شب و روز با آن زندگی کرده بودم مرده است. آن هم به جرم زندگی کردنم در کشوری که تنها چیزی که برای مردمش دارد تحریم است و تحریم. وقتی آن کلمات را امروز صبح از دهان مسئول امتحان GRE سازمان سنجش شنیدم. حس کردم که چیزی عمیقاً در درونم شکست. زیر پل کریم خان آدم‌ها را می‌دیدم که هی می‌آمدند و محو می‌شدند. درست مثل رویایم. رویایی که این چند ماه شادی و امید و لبخند برایم آورده بود و حالا من بودم بر گور رویایی که دیگر جانی نداشت. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 0:22  توسط زن سرخپوست  | 

اتو زدن مقنعه برای رفتن به جاهایی که دوست نداری یکی از آن کارهای غم‌انگیزی ست که برای فهمیدنش باید اهل اینجا باشی.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 0:3  توسط زن سرخپوست  | 

هیچ‌وقت تا این حد منتظر رسیدن هیج فردایی نبوده‌ام. اما فکر می‌کنم بعد دو سال فشار کاری این حقم باشد که از اینکه فردا که بیاید می‌توانم از پایان‌نامه‌ام دفاع کنم خوشحال باشم. آنقدر خوشحال که از ذوق یا استرس یا هر نام دیگری که بشود رویش گذشت از 7 صبح بیدار شوم و مثل دختر بچه‌های دبیرستانی استرس امتحان بگیرم. واقعیت این است که این پایان‌نامه،  2 سال از  بهترین سال‌های عمرم را بلعیده است و اینک منم زنی خسته اما امیدوار که دوست دارد به فرداها و رویاهایش بیندیشد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 8:38  توسط زن سرخپوست  | 

حس کسی را دارم که بعد از مدت‌ها از غار بیرون آمده و نور دارد چشمانش را می‌زند...
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 0:22  توسط زن سرخپوست  | 

آدميزاد است ديگر، دلتنگ مي‌شود.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 20:33  توسط زن سرخپوست  | 

ما دو نفر بودیم و برف و عکس های یادگاری.برف بازی و صدای خنده هایمان.گلوله ی برفی ای که از طرف پسرک به طرفمان پرتاب شد شروع بازی بود.ما دو نفر بودیم و پارک و پسرهای چموش و شیطان و برف بازی.همه چیز عادی بود.میخواستم فقط بازی کنم و لحظه ای دور باشم از دنیا.اما ناگهان احساس کردم دنیا تاریک شد خم شدم و چشمانم را بستم و دستم را گذاشتم روی چشمم.سردی گلوله ی سنگین برف که با شتاب به طرف چشمم پرتاب شده بود را با تمام مویرگ هایم احساس میکردم.دنیا از همیشه تاریک تر بود.این ضربه ی ناگهانی کافی بود برای اینکه بغض کنم و دلم عجیب گریه بخواهد.پسرک مدام عذرخواهی میکرد صدایش را می شنیدم اما نمی توانستم بلند شوم.دستم روی چشمم بود و درد بهانه ای برای بارانی شدن چشمانم بود اما ...خودم را کنترل کردم.فقط دلم میخواست زودتر از آن پارک لعنتی بروم .دلم گریه میخواست اما نشد، نگذاشتند.فائزه حرفی زد که نتوانستم به حرف دلم گوش کنم.گفت هر وقت غمم را می بیند  حالش بد می شود.غمگین میشود .پسرک هم پیشنهاد داد که برای جبران کارش برویم یک پارک دیگری حسابی برف بازی کنیم چهارتایی.من و دوستم و خودش و دوستش را می گفت.قبول کردم به شرط اینکه چشم دیگرم را هدف نگیرد.در پارک چای نوشیدیم و پیشنهادهای مختلفی برای برف بازی داشتیم البته که قبول نکریم.همین جمع چهارنفره کافی بود.پسرک و دوستش خواستند سیگار بکشند گفتم من هم میخواهم.نگاهم کرد و گفت به قیافه ات می آید سیگاری باشی اما وقتی گرفتن ناشیانه ی سیگار را در دستانم دید حرفش را پس گرفت.روی نیکمت نشستم و پک های عمیق زدم به سیگار.پاهایم آنقدر یخ زده بودند که دیگر چیزی را حس نمی کردم. خیلی هر دو بچه بودند اما خیلی وقت بود از این پسرهای با معرفت و لوطی ندیده بودم چه برسد به اینکه هم بازی شویم و تازه با هم سیگار هم بکشیم.جالب است که سنم را هفده سال حدس زدند و وقتی گفتم سن واقعی ام را با ناباوری نگاهم می کردند فقط.هرچند می دانم که پیر شده ام اما شنیدن اینکه مثل یک دختر بچه ی هفده ساله به نظر برسی نکته ی لذت بخشی ست.یک دلخوشی احمقانه شاید.بستنی هم خوردیم.بستنی را در هوای سرد بیشتر دوست دارم.موقع خداحافظی پسرک شماره مان را خواست.گفتم : نه.همین.نه یک کلمه بیشتر نه کمتر.دلم نمیخواست این آدم ها ادامه داشته باشند.می خواستم فقط خاطره ای باشند در این روز برفی.از پسرک بابت سیگار و چای تشکر کردم او هم برای آخرین بار عذرخواهی کرد.

سرم به شدت درد میکند دوست دارم بخوابم و در خوابم برف بیاید و من در همان خیابان دوست داشتنی ام در برف قدم بزنم.بی چتر

تنها چیزی که باعث می شود این روزها را دوام بیاورم یکی از آهنگ های  maria carry  است.هدفن را توی گوشم می گذارم و بارها و بارها زمزمه می کنم:

So when you feel like hope is gone

 Look inside you and be strong

 And you'll finally see the truth

 That a hero lies in you

When you face the world alone

 No one reaches out a hand For you to hold

And then a hero comes along

 With the strength to carry on

 And you cast your fears aside

And you know you can survive

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 22:29  توسط زن سرخپوست  | 

این روزها واقعیت عجیبی را فهمیده ام اینکه من با ابلیس در خیابانهای این شهر راه رفته ام.برای هم از پشت تلفن شعر خوانده ایم.به هم کتابهای مورد علاقه مان را هدیه داده ایم.با هم تا صبح بیدار مانده ایم و حرف زده ایم.دستان من از رقص نور بر سقف اتاقم برایش نوشته اند از بازی با تاریکی که من آنرا خوب بلدم در شب هایی که آرزو می کنم هیچگاه صبح نشوند من با اندک تابش نور بر دستانم اشکالی مبهم می سازم و از خلق این اشکال ساده بر سقف با تو  سخن می گویم.و تو مرا همیشه متفاوت می دانی.شاید حق با تو باشد بعضی آدم ها برای زمانه اشان خلق نشده اند.من زمانه ی پر دروغ تو را نمی شناسم.دستان من با تاریکی و نور بر سقف اتاقم تنهایی شب هایم را نقاشی می کند.من دختر شبم.عاشق آسمان تیره ی شب ها و گریزان از روز. بعضی روزها سرم را از زیر پتو بیرون نمی آورم تا تاریکی فریبم دهد تا دیرتر روشنایی حزن آلود روز چشمانم را بزند.چشمان من به تاریکی خو گرفته اند نور آزارشان می دهد پرده ها را بکشید...

آه ابلیس...من مدتهاست می شناسمش.رفیق روزها و شب هایم بوده.و صدایش آشناترین است برایم.صدای زیبایی دارد.زیبا و گرم.وقتی برایم شعر می خواند چشمانم را می بندم و در دریای آرام صدایش غرق می شوم.بی هیچ دست و پا زدنی،گاهی غرق شدن خوب است.گاهی غرق شدن یعنی رهایی و من در طنین شعرهایش رها می شوم.و چقدر حضورش شعرآفرین است.من حتی برایش عاشقانه هم نوشته ام.و با چه ذوقی شعرهای عاشقانه ام را از پشت تلفن برایش خوانده ام .با ابلیس بودن بر سبک نوشتنم تاثیر گذاشته با او جور دیگری می نویسم .

تنم بوی شعر گرفته،آرامش دنیا عجیب است.ابلیس هر روز صبح به چشمانم صبح بخیر می گوید و من خوشحالم.گوشی موبایلم را دوست دارم.گوشی موبایلم رابط بین من و ابلیس است.پر است از حرفهایی که پیش از این از هیچ کس نشنیده ام.

پنجره باز است و باران نم نم می بارد.زنی عاشق در میان دوات را به سینه ام می چسبانم و می بویم. انگشتانم را دنبال رد انگشتان ابلیسم بر تک تک صفحاتش می کشم.کتاب را می بندم و انگشتانم را می بویم.بوی ابلیس می دهند.

نامه نوشتن را همیشه دوست داشته ام.نامه نوشتن را دوستت تر دارم وقتی مخاطبم ابلیس باشد.برایش نامه ای می نویسم.و با رژ لب قرمزم امضایش می کنم.مهر لب هایم کاغذ را رنگی می کند.تکه ای از موهایم را قیچی می کنم و ضمیمه ی نامه می کنم.ابلیس جای سرخ لب هایم را می بوسد و موهایم را می بوید.لمس تکه ای از وجودم مستش می کند .خوشحال است.خوشحالم.

 

دستانم در دستان ابلیس است.با هم قدم می زنیم در اولین روز پاییز جمعه بوی ابلیس را می دهد.دستانش نزدیک تر از همیشه اند.موقع خداحافظی لبانش گونه هایم را می بوسد.اولین بوسه  در خیابان در یک جمعه ی پاییزی.

از فرودگاه زنگ می زند صدایش بغض آلود است.گریه مجال نمی دهد...بوق بوق بوق.

هق هق گریه ام مدتهاست جوابی ندارد و من نمی دانم فراموشی چگونه گردش را بر دل هایمان می ریزد که از یاد می بریم بوسه هایمان را،شنیدن گریه ی دیگران بعضی دل ها را نمی سوزاند.دیگر دلش برای اشک هایم هم نمی سوزد.

خیره شده ام به عکسی که بارها و بارها نگاهش کرده ام .این چشم ها ..این چشم ها چقدر شبیه چشم های ابلیس اند.رگهایم از درک واقعیت منجمد می شوند،دنبال رد بوسه های ابلیس بر گونه هایم دست می کشم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 18:20  توسط زن سرخپوست  | 

دیشب اولین یلدای دور از خانه را گذراندم.دلم یک خیابان تاریک و طولانی میخواست آنقدر تاریک که هیچ عابر کنجکاوی اشک های بی اختیارم را نبیند.چشمانم از بس گریه کرده بودم ورم کرده بودند و به زور آرایش سعی کردم  آبروی چشمانم را بخرم تا استاد زبانم وضعیت غیرعادی چشمانم را به رویم نیاورد.سعی کردم بغضم را آنقدر در گلویم فشار دهم و آنقدر لبخندهای مصنوعی بزنم که این دو ساعت تمام شوند و میعاد من با خیابان ها آغاز.فکر کردم که چقدر دلم تنهایی میخواهد و چقدر از رابطه ها سیرم.اینکه بقایای رابطه ی قبلی کسی و سایه هایش را در زندگی ات ببینی و هر روز بیشتر حس کنی که چقدر دوست داشتن های متعدد و چندگانه عادت بعضی آدم هاست.که تو نمی توانی این همه را تاب بیاوری.که دیگر بس است.احساس کردم سردم است

به کتابفروشی پناه بردم تا اندکی از سرمای بیرون را به گرمای کتاب ها پیوند بزنم.چقدر آرامش دارند کتابها.دوست داشتم از دنیا فاصله بگیرم و گرفتم .سرم را روی یکی از کتابها خم کرده بودم که طنین سلامی را شنیدم:-سلام خانم زیبا متولد چه ماهی هستید؟

فکر می کنم باید سی سالی داشته باشد.با آن ته ریش و عینک.و من چقدر همیشه ته ریش دوست داشته ام.یکسره برایم شعر می خواند و می گوید اردیبهشت بهترین ماه سال است که اگر هم نمی گفتم خودش می فهمید اردیبهشتی هستم که متولدین اردیبهشت متفاوت و قابل تشخیص است تیپ و طرز لباس پوشیدن و رفتار و چهره اشان.یک نفس شعر می خواند و من چقدر دوست دارم گریه کنم که اشک هایم را ببیند و شعری بخواند که مرهم اشک هایم باشد.به چشمانم زل می زند و می گوید:

من در تمام عمرم

تنها دو بار شاعر شده ام

یک بار با دیدن تو

بار دیگر با ندیدنت.

دیروقت است می خواهند کتاب فروشی را تعطیل کنند و به اجبار سکوت می کند و من دو کتابی را که گرفته ام حساب می کنم.موقع خداحافظی نگاهم می کند و می گوید:

اردیبهشت مبارک.

و من تمام دیشب و امروز به مردی فکر می کنم با ته ریش و عینک که بلد است خوب شعر بخواند.و اردیبهشت را دوست دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 23:30  توسط زن سرخپوست  | 

از طرف ورونیک به یک بازی دعوت شده ام که تهدید شرکت نکردن در آن تبعید به جهنم است.دعوتت را لبیک گفتم ورونیک عزیزم.

دارم به عکس هایت نگاه می کنم.به عکس هایی که موهایت هنوز بلند بوده اند.یاد آن وقت ها می افتم که موهایت را باز می گذاشتی و دسته ای از آنها را سپر اشک هایت می کردی که خوشت می آمد موهایت آزادباشند.تو استاد هدیه دادن های عجیب و غریب بودی.یادت هست وقتی میخواستی برای نخستین بار برایش نامه بنویسی تکه ای از موهایت را ضمیمه ی نامه کردی؟دلت می خواست با نامه ات جزئی از وجودت را همراه کنی.و کردی.یادت هست نخستین روزهای آشنایی اتان را؟که وقتی ناامید و خسته بودی یک شب بارانی او آمد.اگرچه اسب نداشت وشبیه شاهزاده ی قصه هایت نبود اما همدم شب های سرد و تیره ات که بود.نبود؟

آه.این جدیدترین عکس هایت است.موهایت را کوتاه کرده ای خیلی کوتاه. تو جزو معدود دخترکانی هستی که موی کوتاه به صورتت می آید و چقدر با این موها ی کوتاه زیباتر شده ای و من عاشق این هستم که روزها که میخواهی از خانه خارج شوی.آن کلاه و شال گردنت را که همرنگ پاییز است برداری.چقدر با کلاه حس می کنم که هنوز آن دختر بچه ی مدرسه ای هستی با صدای خش خش برگهای پاییزی به زیر پاهایش .

چقدر این عکس ها از لبخندهای مصنوعی ات پر است.تو اینگونه لبخند زدن را خوب بلدی.آنقدر خوب که دیگران حسرت این همه آرامش را بخورند.بلدی لبخندهایت را قسمت کنی که با وجود تمام گریه هایت بخندانی.که محبت کنی.با تمام وجود عشق بورزی .تو دوستی را می شناسی و برای دوستی هایت ارزش قائلی.غیر از این بودن از تو ساخته نیست بعضی آدم ها به دنیا می آیند که محبت  کنند.اگرچه این مهربانی ها نادیده گرفته شوند.

من عاشق این هستم که تو با وجود تمام سادگی هایت دوست داشتنی هستی.دستانت بی زیور آلات زیباین و سردترین دستان دنیایند. و  من چقدر دوست دارم این دست ها روزی آشیانه ی آن دو کفتر چاهی شوند که با تو همسایه اند و صدایشان در روزهای اندوه و تنهایی سکوتت را جانی تازه بخشیده.تو که باید بدانی سکوت با بعضی از صداها نمی شکند.سنگین تر می شود.زیباتر می شود.

چشمان غمگینت را دوست دارم.یادت می آید که چقدر چشمانت را دوست داشت؟و تو چه دیر فهمیدی که چشمان تو یکی از آن چشم هایی ست که او دوست می دارد.و چشمان تو برای باریدن آفریده شده نه برای دلبری کردن.و تو دلبری کردن را بلد نیستی.تو همیشه خودت بوده ای.یک دخترک ساده و مهربان که دستانش سردترین و عاشق ترین دستان دنیایند واین روزها  تنها سیگار های گاه گاه  غربت این انگشت ها را می شناسند.

تو دخترکی هستی که در اوج شکست باز هم می توانی برخیزی و ادامه دهی.حداقل وانمود کنی به ادامه دادن.تو قویترین دختر ک غمگینی هستی که می شناسم و افتخار می کنم که هر روز با من نفس می کشی و هر شب با من سر به بالش می گذاری.و جز صدای تپش های تو هیچ قلبی در شبم نمی تپد.

پ.ن:

 آه بالاخره تمام شد.کسی را اسم نمی برم هر کس می خواهد در بازی شرکت کند.موضوعش هم این است:یک نامه ی عاشقانه به خودتان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 0:22  توسط زن سرخپوست  | 

دخترک را دوبار در این حوالی دیده ام.همان دخترک عقب مانده ی ذهنی با موهای مش کرده ی از زیر روسری بیرون زده اش.و سایه ی آبی چشمانش.هر بار که می ینمش با خودم می گویم:نگاه کن این همه زندگی را می بینی؟چشمان آرایش کرده اش که زیبایی را می طلبد و موهای چتری و یکدست طلایی اش،در میان این همه آدم هایی که او را می شناسند.آدم هایی که این همه زیبایی را نمی بینند و از قاب چهره ی این دخترک معصوم دیوانه ای بیرون می کشند.چرا که دیوانگی در ذات اوست.و هر نوع تلاشی برای زیباتر شدن به عمق این دیوانگی می افزاید و شاخ های شگفتی را بر فراز سرهای آدم ها سبز خواهد کرد.آه چقدر این اتاق بوی دود می دهد.چقدر لباس هایم لب ها و انگشتانم بوی دود می دهند.چقدر دوست دارم دود را نفس بکشم.چقدر این سرگیجه خوبست.دلم یکسره محو شدن می خواهد که  نه  مثل آن دخترک معصوم دیده شدن.دلم می خواهد با چشمان ورم کرده ام در این خیابان ها و بین این مردم راه بروم.جلوی اشک هایم را نگیرم و بی داشتن مقصدی فقط و فقط قدم بزنم.با خش خش برگها به زیر پاهایم و قار قار کلاغ ها بر بالای سرم.راستی من چقدر از پرندگان دست آموز متنفرم.پرندگان تربیت شده ی آدمی که وقت و بی وقت برای خوشایند دل صاحبانشان دهان به آواز می گشایند.و آوازهای مصنوعی سر می دهند.پرندگان حقیری که آزادی را به بهای آب و دانه ی قفس هایشان  می فروشند.دلم می خواهد قدم هایم مرا به جایی برساند که از این آوازهای مصنوعی خالی باشد.اصلا هیچ پرنده  ای نباشد که آسمان را به یادم آورد و یادم بیاید که شبی آسمانم زمین سرد و تیره ای شد که به من نان ارزانی داشت و اندک جایی برای زیستن.و سقفی که شب ها که دلم از زمین و زمان می گیرد از فرازش ستاره های دروغین اسمان را ببینم و نگاه کنم که چگونه هر شب ستاره ای به زمین سقوط می کند.بی هیچ احساس اندوهی.چرا که آسمان پر از ستاره است و سقوط یک ستاره چیزی از شکوه آسمان کم نمی کند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 15:48  توسط زن سرخپوست  |